تبليغاتX
ال طه
ال طه
یاصاحب العصر والزمان
پنجشنبه 1387/09/07
عرفان ...
 
نگاهی بر عرفان از دیدگاه ابن سینا رحمه الله علیه
 
هران کسی که درین  حلقه نیست زنده به عشق         براو نمرده به فتوای من نماز کنید
                                                                  حافظ

عرفا براى رسيدن به مقام عرفان حقيقى، به منازل و مقاماتى قائلند که عملا بايد طى شود و بدون عبور از آن منازل، وصول به عرفان حقيقى را غير ممکن مى‏دانند.

عرفان با حمت الهى وجه مشترکى دارد و وجوه اختلافى. وجه مشترک اين است که هدف هر دو «معرفة الله‏» است. اما وجه اختلاف اين است که از نظر حکمت الهى، هدف خصوص معرفة الله نيست، بلکه هدف معرفت نظام هستى است آنچنانکه هست. معرفى که هدف حکيم است نظامى را تشکيل مى‏دهد که البته معرفة الله رکن مهم اين نظام است، ولى از نظر عرفان هدف منحصر به معرفة الله است.

از نظر عرفان معرفة الله معرفت همه چيز است، همه چيز در پوتو معرفة الله و از وجهه توحيدى بايد شناخته شود و اينگونه شناسائى فرع بر معرفة الله است.

ثانيا معرفت مطلوب حکيم، معرفت فکرى و ذهنى است، نظير معرفتى که براى يک رياضيدان از تفکر در مسائل رياضى پيدا مى‏شود. ولى معرفت مطلوب عارف، معرفت‏حضورى و شهودى است، نظير معرفتى که براى يک آزمايشگر در آزمايشگاه حاصل مى‏شود. حکيم، طالب علم اليقين است و عارف، طالب عين اليقين.

ثالثا وسيله‏اى که حکيم به کار مى‏برد عقل و استدلال و برهان است، اما وسيله‏اى که عارف به کار مى‏برد قلب و تصفيه و تهذيب و تکميل نفس است‏حکيم مى‏خواهد دوربين ذهن خود را به حرکت آورد و نظام عالم را با اين دوربين مطالعه کند، اما عارف مى‏خواهد با تمام وجودش حرکت کند و به کنه حقيقت هستى برسد و مانند قطره‏اى که به دريا مى‏پيوندد، به حقيقت بپيوندد.

کمال فطرى و مترقب انسان از نظر حکيم در فهميدن است، و کمال فطرى و مترقب انسان از نظر عارف در رسيدن است. از نظر حکيم انسان ناقص مساوى است با انسان جاهل، و از نظر عارف، انسان ناقص مساوى است با انسان دور و مهجور مانده از اصل خويش.

عارف که کمال را در رسيدن مى‏داند نه در فهميدن، براى وصول به مقصد اصلى و عرفان حقيقى، عبور از يک سلسله منازل و مراحل و مقامات را لازم و ضرورى مى‏داند و نام آن را «سير و سلوک‏» مى‏گذارد.

در کتب عرفانى درباره اين منازل و مقامات به تفصيل بحث‏شده است. براى ما ممکن نيست در اينجا ولو به طور مختصر به شرح آنها بپردازيم، ولى براى اينکه يک اشاره اجمالى کرده باشيم، به نظر مى‏رسد که از همه بهتر اين است که از نمط نهم «اشارات‏» بوعلى سينا استفاده کنيم.

بوعلى فيلسوف است نه عارف، ولى يک فيلسوف خشک نيست، مخصوصا در اواخر عمرش تمايلات عرفانى پيدا کرده و در «اشارات‏» که ظاهرا آخرين اثرش است فصلى را به «مقامات العارفين‏» اختصاص داده است.

ما ترجيح مى‏دهيم که به جاى اينکه از کتب عرفا چيزى ترجمه و نقل کنيم خلاصه‏اى از اين فصل که فوق العاده زيبا و عالى است بياوريم.

تعريف

المعرض عن متاع الدنيا و طيباتها يخص باسم الزاهد، و المواظب على فعل العبادات من القيام و الصيام و نحوهما يخص باسم العابد; و المتصرف بفکره الى قدس الجبروت مستديما لشروق نور الحق فى سره يخص باسم العارف و قد يترکب بعض هذه مع بعض.

آنکه از تنعم دينا روگردانده است «زاهد» ناميده مى‏شود. آنکه بر انجام عبادات از قبيل نماز و روزه و غيره مواظبت دارد به نام «عابد» خوانده مى‏شود. و آنکه ضمير خود را از توجه به غير حق بازداشته و متوجه عالم قدس کرده تا نور حق بدان بتابد به نام «عارف‏» شناخته مى‏شود. البته گاهى دو تا از اين عناوين يا هر سه در يک نفر جمع مى‏شود.

برای خواندن  ادامه به قسمت ادامه مطلب بروید نظر یادتون نره  

اگر چه بوعلى در اينجا زاهد و عابد و عارف را تعريف کرده است ولى ضمنا زهد و عبادت و عرفان را نيز تعريف کرده است. زيرا تعريف زاهد بماهو زاهد، و عابد بما هو عابد، و عارف بما هو عارف، مستلزم تعريف زهد و عبادت و عرفان است.

پس نتيجه مطلب اين مى‏شود که زهد در عبادت است از اعراض از مشتهيات ديناوى، و عبادت عبارت است از انجام اعمال خاصى از قبيل نماز و روزه و تلاوت قرآن و امثال اينها، و عرفان مصطلح عبارت است از منصرف ساختن ذهن از ماسوى الله و توجه کامل به ذات حق براى تابش نور حق بر قلب.

به نکته‏اى مهم در جمله اخير اشاره شده است، و آن اينکه «گاهى بعضى از اينها با بعض ديگر مرکب مى‏شوند» پس ممکن است‏يک فرد در آن واحد هم زاهد باشد و هم عابد، و يا هم عابد باشد و هم عارف، و يا هم زاهد باشد و هم عارف و يا هم زاهد باشد و هم عابد و هم عارف، ولى شيخ توضيحى نداده است. البته منظورش اين است که هر چند ممکن است‏يک فرد زاهد و عابد باشد اما عارف نباشد، ولى ممکن نيست که عارف باشد و زاهد و عابد نباشد.

توضيح مطلب اين است که ميان زاهد و عابد، عموم و خصوص من وجه است، ممکن است فردى زاهد باشد عابد نباشد و يا عابد باشد و زاهد نباشد و يا هم و هم زاهد چنانکه همه اينها واضح است. ولى ميان هر يک از زاهد و عابد، با عارف عموم و خصوص مطلق است‏يعنى هر عارفى زاهد و عابد هست ولى هر زاهد و يا عابدى عارف نيست.

البته در قسمت بعد گفته خواهد شد که زهد عارف با زهد غير عارف دو فلسفه دارد. فلسفه زهد زاهد غير عارف يک چيز است و فلسفه زهد زاهد عارف چيز ديگر است، همچنانکه فلسفه عبادت عارف يک چيز است و فلسفه عبادت غير عارف چيز ديگر است، بلکه روح و ماهيت زهد عارف و عبادت عارف، با روح ماهيت زهد و عبادت غير عارف متفاوت است.

الزهد عند غير العارف معاملة ما کانه يشترى بمتاع الدنيا متاع الآخرة، و عند العارف تنزه ما عما يشغل سره عن الحق و تکبر على کل شى‏ء غير الحق. و العبادة عند غير العارف معاملة ما کانه يعمل فى الدنيا لاجرة ياخذها فى الآخرة هى الاجر و الثواب، و عند العارف رياضة مالهممه و قوى نفسه المتوهمة و المتخيلة ليجرها بالتعويد عن جناب الغرور الى جناب الحق.

زهد غير عارف نوعى داد و ستد است، گوئى کالاى دنيا را مى‏دهد که کالاى آخرت را بگيرد، اما زهد عارف، نوعى پاکيزه نگهداشتن دل است از هر چه دل را از خدا باز دارد. عبادت غير عارف نيز نوعى معامله است از قبيل کار کردن براى مزد گرفتن، گوئى در دنيا مزدورى مى‏کند که در آخرت مزد خويش را که همان اجر و ثوابها است دريافت کند، اما عبادت عارف، نوعى تمرين و ورزش روح براى انصراف از عالم غرور و توجه به ساحت‏حق است تا با تکرار اين تمرين بدانسو کشيده شود.

هدف عارف

العارف يريد الحق الاول لالشى‏ء غيره و لا يؤثر شئا على عرفانه و تعبده له فقط لانه مستحق للعبادة و لانها نسبة شريفة اليه لا لرغبة او رهبة.

عارف، حق (خدا) را مى‏خواهد نه براى چيزى غير حق، و هيچ چيز را بر معرفت‏حق ترجيح نمى‏دهد و عبادتش حق را، تنها به خاطر اين است که او شايسته عبادت است، و بدان جهت است که عبادت رابطه‏اى است‏شريف فى حد ذاته نه به خاطر ميل و طمع در چيزى يا ترس از چيزى.

مقصود اين است که عارف از نظر هدف «موحد» است، تنها خدا را مى‏خواهد و لکن او خدا را به واسطه نعمتهاى دنيوى و يا اخرويش نمى‏خواهد، زيرا اگر چنين باشد، مطلوب بالذات او اين نعمتها است و خدا مقدمه و وسيله است، پس معبود و مطلوب حقيقى همان نعمتها هستند و در حقيقت معبود و مطلوب حقيقى نفس است زيرا آن نعمتها را براى ارضاء نفس مى‏خواهد.

عارف هر چه را بخواهد به خاطر خدا مى‏خواهد. او اگر نعمتهاى خدا را مى‏خواهد از آن جهت مى‏خواهد که آن نعمتها از ناحيه او است و عنايت او است، کرامت و لطف او است. پس غير عارف خدا را به خاطر نعمتهايش مى‏خواهد و عارف نعمتهاى خدا را به خاطر خدا مى‏خواهد.

اينجا پرسشى پيش مى‏آيد که اگر عارف خدا را براى چيزى نمى‏خواهد پس چرا او را عبادت مى‏کند؟ مگر نه اين است که هر عبادتى براى منظورى است؟ شيخ پاسخ مى‏دهد که هدف عارف و انگيزه عارف بر عبادت يکى از دو چيز است. يکى شايستگى ذاتى معبود براى عبادت، يعنى از آن جهت او را عبادت مى‏کند که او شايسته عبادت است. نظير اينکه انسان کمالى در شخصى يا شيئى مى‏بيند و او را مدح و ستايش مى‏کند. اگر بپرسند انگيزه تو از اين ستايش چيست؟ اين ستايش براى تو چه فايده‏اى دارد؟ مى‏گويد: «من به طمع فايده‏اى از اين شخص يا از اين شى‏ء ستايش نکردم، فقط از ان جهت‏ستايشش کردم که او را به حق لايق ستايش ديدم.»

همه تحسينهاى قهرمانان در هر رشته‏اى از اين قبيل است.

هدف ديگر عارف از عبادت، شايستگى خود عبادت يعنى شرافت و حسن ذاتى عبادت است. عبادت از آن جهت که نسبت و ارتباطى است ميان بنده و خدا، کارى است در خور انجام دادن. پس لازم نيست که الزاما هر عبادتى به خاطر طمعى يا ترسى باشد.

جمله معروفى که از على عليه السلام نقل شده است که:

الهى ما عبدتک خوفا من نارک و لا طمعا فى جنتک بل وجدتک اهلا للعبادة فعبدتک (1) عبادت به خاطر شايستگى معبود را بيان مى‏کند.

عرفا روى اين مطلب زياد تکيه مى‏کنند که اگر هدف و مطلوب انسان در زندگى و يا در خصوص عبادات، غير از ذات حق چيزى باشد، نوعى شرک است. عرفا صد در صد بر ضد اين شرک است. در اين زمينه سخنهاى لطيف بسيار گفته‏اند. ما در اينجا به تمثيلى عالى و لطيف که سعدى در «بوستان‏» ضمن داستانى از محمود غزنوى و اياز آورده است قناعت مى‏کنيم:

يکى خرده بر شاه غزنين گرفت که حسنى ندارد اياز اى شگفت گلى را که نه رنگ باشد نه بو دريغ است‏سوداى بلبل بر او به محمود گفت اين حکايت کسى بپيچيد زانديشه بر خود بسى که عشق من اى خواجه بر خوى او است نه بر قد و بالاى دلجوى او است شنيدم که در تنگنائى شتر بيفتاد و بشکست صندق در به يغما ملک آستين بر فشاند وز آنجا به تعجيل مرکب براند سواران پى در و مرجان شدند ز سلطان به يغما پريشان شدند نماند از وشاقان گردن فراز کسى در قفاى ملک جز اياز چو سلطان نظر کرد او را بديد ز ديدار او همچو گل بشکفيد بگفتا که اى سنبلت پيچ پيچ زيغما چه آورده‏اى؟ گفت هيچ من اندر فقاى تو مى‏تاختم ز «خدمت‏» به «نعمت‏» نپرداختم

سعدى پس از آوردن اين داستان منظور اصلى خود را اين طور بيان مى‏کند:

گر از دوست چشمت به احسان اواست تو در بند خويشى نه در بند دوست خلاف طريقت بود کاوليا تمنا کنند از خدا جز خدا

اولين منزل

اول درجات حرکات العارفين ما يسمونه هم الارادة و هو مايعترى المستبصر باليقين البرهانى اوالساکن النفس الى العقد الايمانى من الرغبة فى اعتلاق العروة الوثقى فيتحرک سره الى القدس لينال من روح الاتصال.

اولين منزل سير و سلوک عارفان آن چيزى است که آنان را «اراده‏» مى‏نامند و آن عبارت است از نوعى شوق و رغبت که در اثر برهان يا تعبد و ايمان در انسان براى چنگ زدن به دستگيره با استحکام حقيقت پديد مى‏آيد، آنگاه روح و ضمير به جنبش مى‏آيد تا به اتصال به حقيقت دست‏يابد.

براى بيان اولين منزل سير و سلوک که از يک نظر همه عرفان بالقوه در آن موجود است ناچاريم اندکى توضيح بدهيم.

عرفا اولا به اصلى معتقدند که با اين جمله بيان مى‏کنند:

النهايات هى الرجوع الى البدايات.

پايانها بازگشت به آغازها است. بديهى است که اگر بخواهد نهايت عين بدايت باشد دو فرض ممکن است. يکى اينکه حرکت روى خط مستقيم باشد و شى‏ء متحرک پس از آنکه به نقطه خاصى رسيد تغيير جهت دهد و عينا از همان راهى که آمده است بازگردد. در فلسفه ابت‏شده است که چنين تغيير جهتى مستلزم تخلل سکون است ولو غير محسوس، به علاوه اين دو حرکت با يکديگر متصاد مى‏باشند. فرض دوم اين است که حرکت روى خط منحنى باشد که همه فواصل آن خط با يک نقطه معين برابر باشد. يعنى حرکت روى قوس دايره باشد.

بديهى است که اگر حرکت روى دايره صورت گيرد طبعا به نقطه مبدا منتهى مى‏شود. شى‏ء متحرک در حرکت روى دايره، اول از نقطه مبدا دور مى‏شود و به نقطه‏اى خواهد رسيد که دورترين نقطه‏ها از نقطه مبدا است. آن نقطه همان نقطه‏اى است که اگر قطرى در دايره ترسيم شود از نقطه مبدا، به همان نقطه خواهد رسيد. و همين که به آن نقطه برسد، بدون آنکه سکونى متخلل شود بازگشت به مبدا (معاد) آغاز مى‏شود.

عرفا مسير حرکت از نقطه مبدا تا دورترين نقطه را «قوس نزول‏» و مسير از دورترين نقطه را تا نقطه مبدا «قوس صعود» مى‏نامند.

حرکت اشياء از مبدا تا دورترين نقطه يک فلسفه دارد. آن فلسفه به تعبير فلاسفه اصل عليت است و در تعبير عرفا اصل تجلى است. به هر حال حرکت اشياء در قوس نزول مثل اين است که از عقب رانده مى‏شوند، ولى حرکت اشياء از دورترين نقطه تا نقطه مبدا فلسفه‏اى ديگر دارد. آن فلسفه اصل ميل و عشق هر فرع به بازگشت به اصل و مبدا خويش است; به عبارت ديگر اصل فرار هر جدا شده و تنها و غريب مانده به سوى وطن اصلى خودش است. عرفا معتقدند که اين ميل در تمام ذرات هستى و از آن جمله انسان هست ولى در انسان گاهى «کامن‏» و مخفى است، شواغل مانع فعاليت اين حس است، در اثر يک سلسله تنبهات اين ميل باطنى ظهور مى‏کند.ظهور و بروز همين ميل است که از آن به «اراده‏» تعبير مى‏شود.

اين اراده در حقيقت نوعى بيدارى يک شعور خفته است. عبدالرزاق کاشانى در رساله «اصطلاحات‏» که در حاشيه شرح منازل السايرين چاپ شده است در تعريف اراده مى‏گويد:

جمرة من نار المحبة فى القلب المقتضية لاجابة دواعى الحقيقة‏اراده پاره آتشى است از آتش محبت که در دل مى‏افتد و ايجاب مى‏کند که انسان به بانگهاى حقيقت پاسخ اجابت دهد.

خواجه عبد الله انصارى در «منازل السائرين‏» در تعريف اراده مى‏گويد:

و هى الاجابة لدواعى الحقيقة طوعا.

اراده پاسخگوئى (پاسخگوئى عملى) است که انسان با آگاهى و اختيار به دواعى حقيقت مى‏دهد.

نکته‏اى که لازم است‏يادآورى شود اين است که اراده در اينجا اول منزل خوانده شده است. مقصود بعد از يک سلسله منازل ديگر است که آنها را بدايات و ابواب و معاملات و اخلاق مى‏نامند.

يعنى از آنجا که در اصطلاح عرفا «اصول‏» خوانده مى‏شود و حالت عرفانى حقيقى پديد مى‏آيد، اراده اول منزل است.

مولوى اصل النهايات هى الرجوع الى البدايات را اينچنين بيان کرده است:

جزءها را رويها سوى کل است بلبلان را عشق با روى گل است آنچه از دريا به دريا مى‏رود از همانجا کامد آنجا مى‏رود از سر که سيلهاى تندرو وز تن ما جان عشق آميز رو

مولوى در ديباچه مثنوى سخن خود را با دعوت به گوش فرا دادن به درد دلهاى «نى‏» آغاز مى‏کند که از جدائى و دور شدن از نيستان مى‏نالد و شکايت مى‏کند.

مولوى در حقيقت در اولين ابيات مثنوى اولين منزل عارف يعنى «اراده‏» به اصطلاح عرفا را طرح مى‏کند که عبارت است از شوق و ميل به بازگشت به اصل که توام با احساس تنهائى و جدائى است. مى‏گويد:

بشنو از نى چون حکايت مى‏کند از جدائيها شکايت مى‏کند کز نيستان تا مرا ببريده‏اند از نفيرم مرد و زن ناليده‏اند سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم شرح درد اشتياق هر که او مهجور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش

مقصود بوعلى در عبارت بالا اين است که «اراده‏»ميل و اشتياقى است که در انسان پديد مى‏آيد پس از احساس غربت و تنهائى و بى‏تکيه‏گاهى، براى چنگ زندن و متصل شدن به حقيقتى که ديگر با او نه احساس غربت و تنهائى است و نه احساس بى‏تکيه‏گاهى.

تمرين و رياضت

ثم انه ليحتاج الى الرياضة; و الرياضة متوجهة الى ثلثة اغراض: الاول تنحية مادون الحق عن مستن الايثار، و الثانى تطويع النفس الامارة للنفس المطمئنة... و الثالث تلطيف السر للتنبه.

پس از اين نوبت عمل و تمرين و رياضت مى‏رسد. رياضت متوجه سه هدف است: اول دور کردن ماسوا از سر راه، دوم راه ساختن نفس اماره براى نفس مطمئنه، سوم نرم و لطيف ساختن باطن براى آگاهى.

پس از مرحله اراده که آغاز پرواز است، مرحله تمرين و آمادگى مى‏رسد. از اين آمادگى با لغت «رياضت‏» تعبير شده است مفهوم زجر دادن نفس را دارد. در بعضى مکتبها اساسا زجر دادن نفس و تعذيب آن اصالت دارد و لهذا قائل به زجر و تعذيب نفس هستند. نمونه‏اش را در جوکيهاى هند مى‏بينيم. ولى در اصطلاح بوعلى کلمه «رياضت‏» مفهوم اصلى خود را دارد.

«رياضت‏» در اصل لغت عرب به معنى تمرين و تعليم کره اسب جوان نوسوارى است که راه و رسم خوشراهى به آن ياد داده مى‏شود. سپس در مورد ورزشهاى بدنى انسانها به کار رفته است. در حال حاضر نيز در زبان عربى به ورزش، رياضة مى‏گويند، و در اصطلاح عرفا به تمرين و آماده ساختن روح براى اشراق نور معرفت اطلاق مى‏شود.

به هر حال «رياضت‏» در اينجا تمرين و آماده ساختن روح است و متوجه سه هدف است. يکى از آن سه هدف مربوط به امور خارجى است‏يعنى از بين بردن شواغل و موجبات غفلت. دوم مربوط است به انتظام قواى درونى و از بين بردن آشفتگيهاى روحى که از آن به رام ساختن نفس اماره براى نفس مطمئنه تعبير شده است. و سوم مربوط است به نوعى تغييرات کيفى در باطن روح که از آن به «تلطيف سر» تعبير شده است.

و الاول يعين عليه الزهد الحقيقى، و الثانى يعين عليه عدة اشياء: العبادة المشفوعة بالفکرة، ثم الالحان المستخدمة لقوى النفس الموقعه لما لحن به من الکلام موقع القبول من الاوهام، ثم نفس الکلام الواعظ من قائل زکى بعبارة بليغية و نغمة رخيمة و سمت رسيد، و اما الغرض الثالث فيعين عليه الفکر اللطيف و العشق العفيف الذى يامر فيه شمائل المعشوق ليس سلطان الشهوة.

زهد به هدف اول از سه هدف رياضت کمک مى‏کند (يعنى زهد سبب مى‏شود که موانع و شواغل و موجبات غفلت از سر راه برداشته شود) و اما هدف دوم (يعنى رام شدن نفس اماره براى نفس مطمئنه و پيدايش انتظام در درون و برطرف شدن آشفتگيهاى روانى) چند چيز است که به آن کمک مى‏کند. يکى عبادت، به شرط آنکه با حضور قلب و تفکر توام باشد . ديگر آوز خوش آهنگ مناسب با معانى روحانى که تمرکز ذهن ايجاد کند و سخنى را که با آن ادا مى‏شود (مثلا آيه قرآن که تلاوت مى‏شود و يا دعا و مناجاتى که قرائت مى‏شود و يا شعر و عرفانى که خوانده مى‏شود) در قلب نفوذ دهد. سوم سخنى پندآموز که از گوينده‏اى پاکدل با بيانى فصيح و بليغ و لحنى نرم و نافذ و هيئتى راهنمايانه شنيده شود.

اما هدف سوم (يعنى نرم و لطيف و رقيق ساختن روح و بيرون کردن غلظتها و خشونتا از درون) آنچه به آن کمک مى‏کند يکى از انديشه‏هاى لطيف و ظريف است (تصور معانى دقيق و انديشه‏هاى نازک و رقيق موجب ظرافت و رقت و لطافت روح مى‏گردد ديگر عشق توام با عفاف به شرط آنکه از نوع عشق نفسانى و روحى باشد نه عشق جسمى و شهوانى، و حسن و اعتدال شمائل معشوق حاکم باشد نه شهوت.

ثم انه اذا بلغت به الارادة و الرياضه حدا ما; عنت له خلسات من اطلاع نور الحق عليه لذيذة کانها بروق تومض اليه ثم تخمد عنه و هو المسمى عندهم اوقاتا ثم انه ليکثر عليه هذه الغواشى اذا امعن فى الارتياض.

سپس هرگاه اراده و رياضت به ميزان معينى برسد پاره‏اى «خلسه‏»ها (ربايشها) برايش پديد مى‏آيد، به اين نحو که نورى بر قلبش طلوع مى‏کند در حالى که سخت لذيذ است و به سرعت مى‏گذرد، گوئى برقى مى‏جهد و خاموش مى‏گردد. اين حالات در اصطلاحات عرفا «اوقات‏» ناميده مى‏شوند و اگر در رياضت پيش رود اين حالات فزونى مى‏گيرد.

انه ليتوغل فى ذلک حتى يغشاه فى غير الارتياض. فکلما لمح شئا عاج منه الى جناب القدس يتذکر من امره امرا فغشيه غاش فيکاد يرى الحق فى کل شى‏ء.

عارف آنقدر در اين کار پيش مى‏رود، تا آنجا که اين حالات در غير حالت رياضت نيز گاه به گاه دست مى‏دهد، بسا که يک نگاه مختصر به چيزى روحش را متذکر عالم قدس مى‏کند و حالت به او دست مى‏دهد، کار به جائى مى‏رسد که نزديک است‏خدا را در همه چيز ببيند.

و لعله الى هذا يستعلى عليه غواشيه و يزول هو عن سکينته فيتنبه جليسه.

عارف، تا وقتى که در اين مرحله و اين منزل است، اين حالات که عارض مى‏شود بر او غلبه مى‏نمايد و آرامش عادى او را به هم مى‏زند، قهرا اگر کسى پهلويش نشسته باشد متوجه تغيير حالت وى مى‏گردد.

ثم انه لتبلغ به الرياضة مبالغا ينقلب وقته سکينة فيصير المخطوف مالوفا و الموميض شهابا بينا و يحصل له معارفة مستقرة کانها صحبة مستمرة و يستمتع فيها ببهجته; فاذا انقلب عنها انقلب حيران اسفا.

سپس کار مجاهدت و رياضت به آنجا مى‏کشد که «وقت‏» تبديل به «سکينه‏» مى‏شود يعنى آنچه گاه گاه بود و آرامش را به هم مى‏زد، تدريجا در اثر تکرار و انس روح با آن، توام با آرامش مى‏گردد. آنچه قبلا حالت بيگانه داشت و مانند يک «ربايش‏» ظهور مى‏کرد، تبديل به امر مانوس مى‏شود. برق جهنده تبديل به شعله‏اى روشن مى‏گردد. نوعى آشنائى ثابت برقرار مى‏گردد. گوئى او هميشه همنشين حق است. با بهجت و سرور آن بهره‏مند مى‏گردد. هرگاه آن حالت از او دور مى‏شود سخت ناراحت مى‏گردد.

و لعله الى هذا الحد يظهر عليه ما به فاذا تغلغل فى هذه المعارفة قل ظهوره عليه فکان و هو غائب ظاهرا و هو ظاعن مقيما.

شايد به اين مرحله که عارف برسد، باز آثار حالت درونى (بهجت و يا تاسف) بر او ظاهر شود و اگر کسى نزديک او باشد از روى علائم، آن حالات را احساس کند. اگر اين آشنائى بيشتر و بيشتر شود تدريجا آثارش در ظاهر نمايان نمى‏گردد. وقتى که عارف به مرحله کاملتر برسد جمع مراتب مى‏کند، در حالى که غائب و پنهان است از مردم (روحش در عالم ديگر است) در همان حال ظاهر است، و در حالى که کوچ کرده و به جاى ديگر رفته، نزد مردم مقيم است.

اين جمله ما را به ياد جمله مولاى متقيان مى‏اندازد که در مخاطبه‏اش با کميل بن زياد راجع به «اولياء حق‏» که در همه عصرها هستند فرمود:

هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة و با شروا روح اليقين و استلانوا ما استوعره المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الناس بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلى (2)

علم و معرفت توام با بصيرتى حقيقى از درون قلب آنها بر آنها هجوم آورده است، روح يقين را لمس کرده‏اند، آنچه که بر اهل لذت سخت و دشوار است براى آنها رام و نرم است، و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند مانوسند، با بدنهاى خود با مردم محشور مصاحبند در حالى که روحهاى آنها به برترين جايگاهها پيوسته است.

ولعله الى هذا الحد انما يتيسر له هذه المعارفة احيانا ثم يتدرج الى ان يکون له متى شاء.

شايد تا عارف در اين منزل است، پيدايش اين حالت براى او امرى غير اختيارى باشد، ولى تدريجا درجه به درجه بالا مى‏رود تا آنجا که اين حالت تحت ضبط و اختيار او درمى‏آيد.

ثم انه ليتقدم هذه الرتبة; فلا يتوقف امره الى مشيئته بل کلما لا حظ شيئا لا حظ غيره و ان لم تکن ملاحظة للاعتبار، فيسنح له تعريج عن عالم الزور الى عالم الحق، مستقر به و يحتف حوله الغافلون.

سپس از اين هم پيشتر مى‏رود، کارش به جائى مى‏رسد که ديدن حق متوقف بر خواست او نيست، زيرا هر وقت هر چه را مى‏بيند پشت‏سرش خدا را مى‏بيند هر چند او به نظر عبرت و تنبه به اشياء نگاه نکند. پس برايش انصراف ازما سوى الله و توجه کلى به ذات حق پيدا مى‏شود و خود را نزديک مى‏بيند، در حالى که مردمى که دور او هستند به کلى از حالت او غافلند.

فاذا عبر الرياضة الى النيل صار سره مرآة مجلوة محاذيا بها شطر الحق ودرت عليه اللذات العلى و فرح بنفسه لما بها من اثر الحق و کان له نظر الى الحق و نظر الى نفسه و کان بعد مترددا.

تا اينجا همه مربوط به مرحله رياضت و مجاهده و سير و سلوک بود، و اکنون عارف به مقصد رسيده است. در اين حال ضمير خويش را مانند آينه‏اى مى‏بيند صاف و صيقلى که در آن حق نمايان شده است، و در اين حال لذات معنوى به طور توصيف نشده بر او ريزش مى‏کند. هنگامى که به خود مى‏نگرد و وجود خويش را حقانى و ربانى مى‏بيند فرح و انبساط به وى دست مى‏دهد.

در اين هنگام ميان دو نظر مردد است: نظرى به حق، و نظرى به خود; مانند کسى که در آينه مى‏نگرد گاهى در صورت منعکس در آينه دقيق مى‏شود و گاهى در خود آينه دقيق مى‏شود و گاهى در خود آينه که آن صورت را منعکس ساخته است.

ثم انه ليغيب عن نفسه فيلحظ جناب القدس فقط; و ان لحظ نفسه فمن حيث هى لاحظة لا من حيث هى بزينتها. و هناک يحق الوصول.

در مرحله بعد، خود عارف نيز از خودش پنهان مى‏گردد، خدا را مى‏بيند و بس. اگر خود را مى‏بيند از آن جهت است که در هر ملاحظه‏اى، لحاظ کننده نيز به نحوى ديده مى‏شود، درست مانند آينه که در حالى هم که توجه به صورت است و به آينه توجهى نيست باز نظر به صورت مستلزم نظر به آينه هست هر چند مستلزم توجه به او و ديدن کمالاتش نيست. در اين مرحله است که عارف به حق واصل شده و سير عارف از خلق به حق پايان يافته است.

اين بود خلاصه‏اى از قسمتى از نمط «اشارات‏».

نکته‏اى که لازم است‏يادآورى شود اين است که عرفا به چهار سير معتقدند: سير من الخلق الى الحق، سير بالحق فى الحق، سير من الحق الى الخلق بالحق، سير فى الخلق بالحق.

سير اول از مخلوق است به خالق. سير دوم در خود خالق است، يعنى در اين مرحله با صفات و اسماء الهى آشنا مى‏شود و بدانها متصف مى‏گردد. در سفر سوم بار ديگر به سوى خلق باز مى‏گردد بدون آنکه از حق جدا شود، يعنى در حالى که با خدا است به سوى خلق براى ارشاد و دستگيرى و هدايت باز مى‏گردد. سير چهارم سفر در ميان خلق است با حق.

در اين سير عارف با مردم و در ميان مردم است و به تمشيت امور آنها مى‏پردازد براى آنکه آنها را به سوى حق سوق دهد.

آنچه از «اشارات‏» بوعلى تلخيص کرديم مربوط به سفر اول از اين چهار سفر بود. بوعلى راجع به سفر دوم هم اندکى بحث کرده است و ما لزومى نمى‏بينيم آنها را دنبال کنيم.

همچنانکه خواجه نصير الدين طوسى در شرح اشارات گفته است بوعلى سفر اول عرفانى را در نه مرحله بيان کرده است. سه مرحله مربوط است به مبدا سفر، و سه مرحله مربوط است به عبور از مبدا به منتهى، و سه مرحله ديگر مربوط است به مرحله وصول به مقصد. با تامل در کلام شيخ اين نکته روشن مى‏شود.

مقصود بوعلى از «رياضت‏» که ترجمه‏اش (ورزش) است همان تمرينها و مجاهدتهايى است که عارف انجام مى‏دهد. اين مجاهدتها زياد است و عارف بايد منازلى را در اين خلال طى کند. بوعلى اينجا به اجمال گذراند، ولى عرفا به تفصيل در اين باره بحث مى‏کنند. از کتب عرفانى، آن تفصيلات را بايد جستجو کرد.