تبليغاتX
ال طه
ال طه
یاصاحب العصر والزمان
جمعه 1386/11/05
شعر امام حسین از زبان حضرت سکینه ...

شيعتي ان شربتم ماء عذب فاذکروني     اوسمعتم بغريب اوشهيد فاندبوني

وانا السبط الذي من غير جرم قتلوني       وبجردالخيل بعدالقتل عمدا اسحقونی
ليتکم في يوم عاشوراجميعا تنظوروني     جئت اسقي الطفلي فابوان يرحموني

وسقوبسهم بغي عوض الماءالمعين         يالرزء ومصاب هد ارکان الجحون

ويلهم قدجرحو قلب الرسول الثقلين           فالعنوهم مااستطتم شيعتي في کل حين

شنبه 1386/10/29
شعر ...

در تیرگیه هراسی غبار آلود , آن دم که سکوت نوزاد حقیقت عالم را در بستر خوف می خوابا ند

انسانیت قریانیه فریب های آشکاری می گردید تا ناگهان از قلب اتفاق , حسین بپا خیزد  و با قافله شهادت بی نهایت

تاریخ  آ دمیت را بپیماید و کربلا را آغاز نقطه سرخ فریاد گذارد تا بیداد را پیروزمندانه درنورد  و به  روشنی راه

خویش را بنمایاند.

عجب زیبا این گردنبند را بر خون نگاشت تا مرگ عاجزانه در پایش بنشیند.

و عباس چه دلیرانه دستهایش را بر عطش حقیقت به گواه میگذارد.

و زینب چه استوار  هر روز چون شیری همه را  درگوش  انسان می غرد .

و بدین سان  کربلای سرخ  , هر چند ,  قلب زمین لرزه های حیات بشر می گرد د

و پتکی می شود که عاقبت بر سر ظلم فرو خواهد نشست...

چهارشنبه 1386/10/26
باز باران ...

 

باز باران با ترانه

مي خورد بر بام خانه

يادم آيد كربلا را

دشت پر شور و نوا را

گردش يك روز غمگين

گرم و خونين

لرزش طفلان نالان

زير تيغ و نيزه ها را

باز باران با صداي گريه هاي كودكانه

از فراز گونه هاي زرد و عطشان

با گهرهاي فراوان

مي چكد از چشم طفلان پريشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پيچ و خمي در حسرت لب‌هاي ساقي

چشم در چشمان هم آرام و سنگين

مي چكد آهسته از چشمان سقا

بر لب اين رود پيچان

باز باران

 

 

باز باران با ترانه

آيد از چشمان مردي خسته جان هيهات بر لب

از عطش در تاب و در تب

نرم نرمك مي چكد اين قطره ها بر روي لب

شش ماهه طفلي

رو به پايان

مرد محزون

دست پر خون مي فشاند

از گلوي نازك شش ماهه

بر لب هاي خشك آسمان با چشم گريان

باز باران

 

 

 

باز هم اينجا عطش

آتش شراره جسمها

افتاده بي سر پاره پاره

مي چكد از گوشها باران خون و كودكان بي گوشواره

شعله در دامان و در پا مي خلد خار مغيلان

وندرين تفتيده دشت و سينه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق و سيلي

چهره ها از بارش شلاق‌ها گرديده نیلی

دراين صحراي سوزان

مي دود طفلي سه ساله

پر زناله

پاي خسته

دلشكسته

روبرو بر نيزه ها

خورشيد تابان

مي چكد از نوك سرخ نيزه ها

بر خاك سوزان

باز باران باز باران

 

 

 

قطره قطره مي چكد از چوب محمل

خاك‌هاي چادر زينب به آرامي شود گل

مي رود اين كاروان منزل به منزل

مي شود از هر طرف اين كاروان هم سنگ باران

آري آري

باز سنگ و باز باران

آري آري

تا نگيرد شعله ها در دل زبانه

تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي

بر فراز خيمه برگونه ها

بر مشك ساقي

كاش مي باريد باران

شعر از علي اصغر كوهكن