
خاطره ای از علامه ذولفنون شعرانی به نقل ازجناب استاد علامه حسن زاده املی
يکي از خاطرات خوشي که از محضر شريف ايشان دارم اين است که يک روز زمستان که برف خيلي سنگيني آمده بود من از حجره بيرون آمدم، برف را نگاه کردم و مردد بودم که به درس بروم يا نه. اگر نميرفتم، دليل بر تنبلي من و عدم عشق و شوق من بود، به هر حال تصميم گرفتم بروم. رفتم تا در خانه ايشان در سه راه سيروس( چهار راه سيروس فعلي) خواستم در بزنم، با آن برف سنگين که آمده بود، خجالت کشيدم. مدتي ايستادم که کسي بيرون بيايد، اما کسي نيامد. ديدم وقت درس هم دارد ميگذرد. در هر صورت در زدم. آقازادههايشان در را باز کردند وارد شدم و رفتم. ديدم ايشان مشغول نوشتن هستند. با انفعال وارد شدم سلام کردم و به محض نشستن عذرخواهي کردم. گفتم آقا در اين برف مزاحم شدم، ميخواستم نيايم. گفتند چرا؟ گفتم در اين برف نميخواستم مزاحم بشوم. گفتند مگر شما که از مدرسه مروي تا اينجا ميآمديد، گداها در راه ننشسته بودند و گدايي نميکردند؟ گفتم چرا بودند. ايشان گفتند خوب آنها که تعطيل نکردند، ما چرا تعطيل کنيم؟!»
